شب تاریک و سردی بود...دخترکی تنها...
در میان جنگل...
و گله ای گرگ که نزدیک می شدند...
در نگاهش التماس موج میزد...
و گرگهایی که گرسنه بودند...
جز گرگها کسی فریادهایش را نمی شنید...
آنقدر ترسیده بود که تپش های قلبش شنیده می شد...
آرام باش دخترک زیبا...
بگذار دندان هایم گردنت را لمس کند...
بگذارطعم خون گرمت را حس کنم...
این زخم از تو گرگی خواهد ساخت...
وحشی تر و بی رحم تر از همه ی گرگها...
چوپان و سگ گله اش که هیـــــــــچ،
ما گرگها دیگر از سلطان این جنگل سرد هم نمیترسیم،
برای گرگی که دندان شکانده،
دردی بالاتر از سلاخی بره ها به دست انسانها نیست...
من بودم و حس شکار چیزی
که مدت ها گم کرده بودم
من گرگم
یک گرگ وحشی...
و من ماه را داشتم برای عشق ورزیدن
من گرگم ، یک گرگ متفاوت
من و شب همرنگیم...
وقتی در تاریکی شب پرسه میزنم تنها چشمان زردم پیداست...
هرگز رحم نخواهم کرد...
لحظه به لحظه وحشی تر خواهم گشت...
میدرم حتی اگر سیر باشم...
طعم خون مرا وحشی تر خواهد کرد...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ،
ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺧﻄﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎﺷﺪ،
ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﮔﺮﮒ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ،
ﺻﺪﺍﯼ ﺧِﺲ ﺧِﺲ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺁﺯﺍﺭﺕﻣﯿﺪﻫﺪ،
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ،
ﺑﺮﻕ ﻣﯿﺰﻧﺪ، ﭘﻮﺯﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺧﯿﺲ ﺍﺳﺖ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﻧﺪﺍﻧﻬﺎﯼ ﺗﯿﺰﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ
ﻭ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﻫﺎﯼ، ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺯﯾﺮِ ﻣﯿﺰ ﺑﺎ ﭘﻨﺠﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻋﻼﻣﺖ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ !
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﭼﻪﮐﺴﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ...
شبی از این شب های سیاه..
بر بلندای کوهستان..
گرگی زوزه سر خواهد داد..
آنچنان که ترس جنگل را فرا بگیرد..
و هاله ی مرگ طنین انداز شود..
و گرگها دوباره متحد خواهند شد...
گرگ درونم پیـــــــــر شده، رو به افولم، این جنگل خــــــــانه امیدم بود اما امروز چهاردیواریه زندانی شده است که گویی یک انفرادی سرد و خالیست، زوزه میکشم و صدایم طنین افکن راهروی تنهایی ام میشود... وقتی حس کردی یکی از
عصبانی یا ناراحت کردنت لذت می بره، تیزی دندونات و نشونش بده بعدش بگذر. یه همچین
کسی ارزش طعمه شدنم نداره...
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ گرگﻫﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﮐﻔﺘﺎﺭ ﻻﺷﺨﻮﺭﻧﺪ، ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺩﺯﺩﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ گرگند،
ﻻﻏﺮﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺻﺎﻟﺘﺸﺎﻥ ﺭﺍﺍﺯﺩﺳﺖ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ .
ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ گرگ ﺻﻔﺘﺎ
ﻣـــــﻦ ﺧـــــــــــﺪﺍﯼ ﻏـــــﺮﻭﺭﻡ ......
ﺭﻗـﻴـــــﺐ ﺑﺒﻴــــــــﻨﻢ ﻧﻤـــﻲ ﺟﻨﮕـــــــــــﻢ ....
ﭘـــﺎ ﺭﻭﻱ ﻋﺸــــــــﻖ ﻭ ﺍﺣـﺴـــﺎﺳــــﻢ ﻣــــﻲ ﮔـــــــﺬﺍﺭﻡ .....
ﻭ ﻣـــــﻴﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺧﺎﻟـــــــــــﻲ ﻣـــــــﻲ ﻛـﻨــــــﻢ ...
ﺁﻫـــﻮﻳــــــﻲ ﻛـــــﻪ ﺑـــــﻪ ﻛــﻔﺘـــــﺎﺭ ﭼﺸﻤـــــــــﻚ ﺑﺰﻧــــــــﺪ .....
ﻟﻴﺎﻗـــــــــﺖ ﻧـــﺪﺍﺭﺩ ....
ﺯﯾــــﺮ ﺳــــﺎﯾـﻪ گـــــــــــﺮگـــــــــــ..... ﺯﻧﺪﮔـــــــــــﻲ ﻛـــــﻨﺪ ....
ﺣﻘـــــــــﺶ ﺍﺳـــــــﺖ ....
ﺧـــــــﻮﺭﺍﻙ ﻫﻤــــــﺎﻥ .... ﻛﻔـﺘــــــــﺎﺭ ﺷـــــــــﻮﺩ !!!!